تبليغاتX
ستاره شب

ستاره شب

عشق

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:21  توسط قاسم  | 

عشق

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:20  توسط قاسم  | 

عشق

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
بايد برم
براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبت اين جوري عاشق شدنه
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:19  توسط قاسم  | 

عشق

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:18  توسط قاسم  | 

عشق

پنجره بسته          دلم شکسته

دلی که تنها          دل به تو بسته

با یاد عشقت          همیشه مسته

اما تو رفتی

به من میگفتی          هر جا که باشی

نمیشه روزی          ازم جدا شی

اما چه آسون          دل کندی از من

دروغ می گفتی

خدا نگهدارت

دست تو دستم          چتر شکستم

توی خیابون          نم نم بارون

پای پیاده          آخ که چه ساده

عشقو می خواستم

هنوز می شینم          تو رو ببینم

تو اون خیابون          زیر بارون

چه خوش خیالم          که بر میگردی

باور ندارم

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:17  توسط قاسم  | 

عشق

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:16  توسط قاسم  | 

عشق

ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟!

از تو که بي رحمانه مرا تنها گذاشتي، يا از خودم که چون تک درختي در کوير

خشکم؟

از تو بنويسم که قلبت از سنگ بود، يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟

امشب از چه بنويسم؟

از قلبي که مرا نخواست يا از قلبي که تو را خواست؟

شايد هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشوم دادستان تو را مقصر نداند و بر زودباوري

قلب من که تو را بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند...

شايد از اينکه زود دلبسته شدم و از همه ي وابستگي ها بريدم تا تو را داشته باشم

به نوعي گناهکار شناخته شوم.

نه!نه!

شايد هم گناه را بر گردن چشمان تو بگذارند که هيچ وقت

مرا نديد، يا ديد و ناديده گرفت. چون از انتخابش پشيمان شده بود...

شايد دوري موجب دوستي بيشترمان شود و تو معناي (دوست داشتن) يعني سفر

به رويا را بداني.

شايد تو راست ميگفتي دوست داشتن حقيقتي بود براي شاد بودن قلبي که در

قفس سينه اش به ياد تو مي تپد.

شايد از نظر تو دوست داشتن و مهر ورزيدن بي معناست

اما وقتي حضورش را در قلبت حس کني برايت معناي بودن، ماندن و

خواستن را پيدا ميکند.

چه سود که تو آنرا در قلبت حس نکردي و معنايش را ندانستي

از من بريدي و از اين آشيان پريدي.

مگر از من چه بد ديده بودي؟!

اي نامهربان که ترکم کردي و دل بر تنهائيم نسوزاندي.

اي کاش هيچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود.

اي کاش هرگز نديده بودمت و دل به تو دلشکن نمي بستم.

اي کاش هيچ گاه عطر ياد و خاطرات گذشته در مشام روحم باقي نمانده بود تا امروز

مجبور به تحمل مجازات تنهايي شوم.

اي کاش از همان اول بي وفايي و ريا کاري تو را باور داشتم

و اي کاش هيچ گاه قدم در زندگي سردم نمي گذاشتي

و من هيچ وقت صداي قدمهايت رادر کوچه ي بن بست

زندگي ام نشنيده بودم.

اما تو آمدي و در قلبم نشستي و معناي دل بستن را به من آموختي.

اما زود رفتي و عهد ديرينمان را شکستي و دلم را به آتش کشيدي

و تا خاکستر آنرا بر باد ندادي که جاي پايت را پاک کني آسوده نشدي.

تنها مرحمي که بر زخم قلب و روحم دارم

اشکهاي لبريز از ملالي است که بي اختيار از ديدگانم روان است.

تو گريستن را با رفتنت به من آموختي.

انتظار باز آمدنت بهانه اي براي هاي هاي گريه هاي شبانه ام شد

و علتي براي چشم به راه دوختنم.

اما...امشب مينويسم تا تو بداني که ديگر با ياد آوري اولين ديدارمان چشمانم پر از

اشک نمي شود

چون بي رحمي آن قلب سنگين را باور دارم.

امشب ديگر اجازه نخواهم داد که قدم به حريم روياهايم بگذاري

چون اينبار من اينطور خواسته ام.

هر چند که علت رفتنت را نمي دانم و علت پا گذاشتن روي تمام حرفهايت را

اما...باور کن...

که ديگر باور نخواهم کرد عشق را...

ديگر باور نمي کنم محبت را...

و اگر باز گردي به تو نيز ثابت خواهم کرد...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:13  توسط قاسم  | 

عشق

در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام

در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام

در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام

فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت

آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم

من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي

اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند

آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.

اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.

اما آنقدربيكس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟

با اين همه از غم چيزي فهميدم. چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست

به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .

آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟

 *************************************************

سيب سرخي را به من بخشيد و رفت

عاقبت بر عشق من خنديد و رفت

چشم از من کند و دل از من بريد

حال بيمار مرا فهميد و رفت

اشک در چشمان سردم حلقه زد

بي مروت گريه ام را ديد و رفت

با غم هجرش مدارا ميکنم

گر چه بر زخمم نمک پاشيد و رفت

*********************************

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:13  توسط قاسم  | 

عشق

اين روزا عادت همه رفتن و دل شكستنه


درد تموم عاشقا پاي كسي نشستنه


اين روزا مشق بچه ها يه صفحه آشفتگيه


گرداي رو آينه ها فقط غم زندگيه


مشكل بي ستاره ها يه كم ستاره چيدنه


اين روزا درد عاشقا فقط غم نديدنه


اين روزا كار گلدونا از شبنمي تر شدنه


آرزوي شقايقا يه شب كبوتر شدنه


اين روزا آسمونمون پر از شكسته باليه


جاي نگاه عاشقت باز توي خونه خاليه


اين روزا كار آدما دلهاي پاك رو بردنه


+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 11:12  توسط قاسم  |